روی نیمچه مبل کهنه‌‌ی گوشه‌ی اتاقش دراز کشیده بود؛ موقعیتش به گونه‌ای بود که پنجره روبرویش قرار می‌گرفت، پنجره‌ای که رو به بیرون باز می‌شد. یک بعد‌ازظهر زمستان بود. موقعییتش روی مبل طوری بود که از پنچره تمام آسمان، بخشی از ابرها و شاخه‌های بی‌برگ و خشک و لرزان درخت‌های بیرون را می‌دید.البته اگر کمی بالاتر می‌رفت و جایش را روی مبل عوض می‌کرد می‌توانست بخشی از خیابان و مردم را هم ببینید. اما قاب فعلی را ترجیح می‌داد، قابی که از آسمان، ابرها و شاخه‌ی درختان خشک و لرزان تشکیل شده بود، بدون هیچ انسانی یا پدیده‌ی آفریده‌ی دست انسانی. مخصوصاً ابرها برایش خیلی جذاب و رمزآلود بودند. ابرهای دم غروب، یک بعداز‌ظهر زمستانی که حالتی فرازمینی و پرابهت داشتند. مخصوصاً با آن ترکیب رنگ قرمز و نارنجی و بنفشی که در پس‌زمینه‌ی ابرها در سطح آسمان پخش شده بود. به نظرش صحنه‌ی خارق‌العاده‌ای می‌آمد. او را به یاد خاطره‌ای دور و ناشناخته می‌انداخت، خاطره‌ای آن‌قدر دور که حتی نمی‌دانست واقعاً وجود دارد یا نه. اما هر چه بود می‌دانست که این قاب و تصویر در آن، چنان کششی برایش داشت که می‌توانست ساعت‌ها به آن خیره بماند و به فکر فرو برود. می‌توانست به این آسمان آن‌قدر خیره بماند و در خودش فرو برود که روحش خم بردارد. تنها چیزی که نیاز نداشت یک انسان در قاب بود یا حتی یک پرنده یا هر چیزی که از جنس گوشت و پوست و استخوان باشد. آرامشی را یافته بود که مدت‌ها به دنبالش گشته بود، اما در ابرها، یا آسمان یا حتی در افکار و درون خودش؛ اکنون به اشتباهش پی برده بود، آرامش را در جایی جست‌وجو می‌کرد که وجود نداشت، در دیگران. حالا یک جور حس متناقض داشت، یک جور ترکیبی از خستگی و رستگاری. خستگی از یک تلاش نافرجام. خستگی از نیافتن پاسخ پرسش‌هایی که جوابشان را نمی‌دانست. خستگی از تناقضاتی که می‌دید و نفرت و کینه‌ای که در دلش پدید می‌آوردند. اما حالا گویی جایگاه خودش را پذیرفته بود. پذیرفته بود تصویر دنیا بیرون را. می‌دانست که چطور انسان را دوست داشته باشد، فقط کمی فرصت می‌خواست تا عادت کند. هم‌چنان به قاب پنجره‌اش خیره شده بود و در این افکار سیر می‌کرد؛ اما هنوز دوست نداشت جایش را روی مبل عوض کند و کمی بالاتر بیاید، تنها کمی…

سوم شخص مفرد

عادت به پرحرفی نداشت. تنها جایی که نیاز بود نظر می‌داد آن هم با کلی شک و تردید و «نمی‌دانم».  این‌ها توی یادداشت هایش پیدا شده بود. نظراتش جالب بود در مورد آدم‌ها، گویی دل پری داشت از «خیلی‌هاشان»، مثلاً یک جا نوشته بود:

«به نظرم اکثر آدم‌ها در دو دسته جای می‌گیرند: کثافت‌ها و احمق‌ها. هر دو گروه در گه دست و پا می‌زنند، اما احمق‌ها نمی‌فهمند و کثافت‌ها طور دیگری نشان می‌دهند.»

مجازات اوتلایر بودن

در داده کاوی اصطلاحی است به نام اوتلایر (outlier)، و به نمونه‌ای گفته می‌شود که فاصله‌اش از دیگر نمونه‌های موجود در داده بیشتر از یک حد مشخص باشد (به عبارتی از بقیه خیلی دور باشد). اوتلایر موجود دلخواه و دلپذیری نیست، یک جورهایی «خار در چشم» محسوب می‌شود و به همین خاطر معمولاً حذف می‌شود تا نتیجه‌ی تلاش برای مدل کردن داده و استخراج اطلاعات نهفته در آن معتبرتر و همگن‌تر شود؛ اوتلایر برای کسی جذابیتی ندارد چون فاصله‌اش با دیگران خیلی زیاد است، دور افتاده‌ است در یک گوشه از فضای اوقلیدوسی برای خودش؛ رفتارش و ویژگی‌هایش اطلاعی از جامعه‌ای که به آن تعلق دارد نمی‌دهد. پس حذف می‌شود چون ناقض «مشت نمونه‌ی خروار» بودن است و اگر در محاسبات برای ارائه‌ی مدل از جامعه در نظر گرفته شود، (به دلیل فاصله‌ی زیادی که با سایر اعضا دارد) روی میانگین‌ها اثر (به اصطلاح) منفی می‌گذارد.

در جوامع واقعی هم شبیه همین است، اگر کسی اوتلایر باشد (ویژگی‌ها و رفتارهایش باعث شود فاصله‌اش از نرم متعارف جمعی که در آن قرار دارد خیلی زیاد شود) در مدل‌ها نادیده گرفته می‌شود. اوتلایر در جامعه، جمع هم‌کلاسی‌ها، دوستان، خانواده و… (ترجیحاً) نادیده گرفته می‌شود چون مدل‌ها و تعاریف ارائه شده برای آنها را بی اعتبار می‌کند (یا اعتبارشان را کم می‌کند)، مدل‌های مورد توافقی مثل دختر خوب، پسر خوب، دختر خوشگل، پسر خوش‌تیپ، آدم موفق، آدم با شخصیت، آدم باادب، مرد با غیرت، زن نجیب و…. اوتلایر محکوم است به حذف شدن چون متفاوت است و این خوشایند مدل‌ها، فرمول‌ها، و کلیشه‌ها نیست.

* معادل فارسی اوتلایر را نمی‌دانم.

تنها

تنهایی را دوست داشت؛ تنها چیزی که در مورد تنهایی گاهی وقتها آزارش می‌داد این فکر بود که «مبادا من تنها آدم تنهای این دور و بر باشم. نکند آن بیرون از من همه شاد و با هم باشند.». به خاطر همین هر وقت یک آدم تنها را می‌دید، ته دلش قرص می‌شد. البته نه یک تنهای الکی را، نه تنهایی که افسرده باشد. و نه آن متظاهرهاشان را. تنهاهایی را دوست داشت که تنهایی در ذاتشان بود. تنهایی کاملشان می‌کرد. تنهایی برایشان ضعف محسوب نمی‌شد. تنهاهای اصیل را…

اصالت و مشارکت در حیات بشر

زمانه‌ی زنده‌‌های زامبی، انسان‌های متوسط، حجم و تولید انبوه، تولید سریع برای عقب نماندن، فراموش شدن کیفیت و اصالت، نشخوار استفراغ‌های چندین هزار بالا آورده شده‌ی دیگران و …

بری لیندون

کوبریک در بری لیندون تمام تلاشش را می‌کند که فاصله‌ی تماشاگر با فیلم حفظ شود. تلاشی که در وحله‌ی نخست با استقاده از راوی در فیلم به خوبی به نتیجه می‌رسد؛ فیلم جای هیچ‌گونه تعلیق و هیجان روایی را برای تماشگر باقی نمی‌گذارد چرا که تمام ماجراها و اتفاقات آن قبل از اینکه رخ بدهند توسط راوی لو داده می‌شوند. این‌طور می‌شود که ما به عنوان ببینده انتظار هیجان و یا یک اتفاق غیر منتظره در فیلم را نداریم. عنصر دیگر که کوبریک برای این هدف از آن بهره می‌جوید شخصیت‌پردازی است. قهرمان این فیلم برخلاف قهرمان‌های دیگر نه تنها قهرمان و نابغه نیست، بلکه در مقابل زود از کوره در می‌رود، تقلب می‌کند (هم در بازی و هم در ازوداجش) و همه چیز در زندگی‌اش بر اساس اتفاق شکل می‌گیرد. هم‌چنین در بین کل شخصیت های فیلم کسی نیست که هم‌ذات‌پنداری ما را بربیانگیزد؛ در این فیلم همه به شکل ناباورانه‌‌ای (یا شاید هم باورپذیری) طبیعی و ناقص هستند!

تنها از کارگردانی با هوش و اعتماد به نفس کوبریک ( اعتماد به نفسی که در زمان ساختن بری لیندون با ۲۰۰۱: اودیسه‌ی فضایی و پرتقال کوکی به دست آورده بود) بر‌می‌آید که داستانی حماسی-تاریخی‌ با معدنی از اتفاقات داراماتیک (عشق، جنگ، از حضیض به اوج رسیدن و بالعکس) و فیلمی با هزینه‌ی هنگفت ۱۱ میلیون دلاری در نظام سودمحور هالیوود را این چنین کارگردانی کند. در حقیقت او خودخواسته و با اهتمام تمام،  کلیه‌ی عناصر جذابیت‌های متعارف در فیلم‌های تاریخی-حماسی را نادیده می‌گیرد. گویی تنها کوبریک است که می‌تواند در مقابل این عناصر هیجان‌زده نشود و خونسردی خود را حفظ کرده و کار خودش را انحام دهد. خونسردی و بی‌حسی‌ای که در کاراکتر‌های فیلم‌هایش هم آن را سراغ داریم (شخصیت ردموند در این فیلم یا دانشمندان فیلم اودیسه فضایی را به یاد بیاورید).

 اما راز ماندگاری، جذابیت و منحصربه‌فرد بودن این اثر نه در داستانش که در تصویرش نهفته است. در این فیلم، این پیمانه و فرم است که بی نظیر و جذاب است. تصاویر و فریم‌هایی که با دقت و وسواس یک انسان کمالگرا انتخاب، قاب‌بندی و ثبت شده (تمامی سکانس‌های محیط بسته و با حضور شمع‌دان‌ها با نور طبیعی فیلم‌برداری شده؛ برای فیلم‌برداری این صحنه ها کوبریک لنزی را به کار می‌برد که ناسا برای ثبت تصاویر در سفینه‌هایش از آن استقاده می‌کرده) و ترکیب این تصاویر با نوا و موسیقی است که سه ساعت ما را با خودش همراه می‌کند؛ ترکیبی که قبل از این هم نمونه‌های شاهکارش را در اودیسه‌ی فضایی دیده بودیم ( سکانس‌های چرخش فضاپیما در کهکشان آمیخته شده با موسیقی کلاسیک).

خوردن گوشت برای اولین بار

قسمت ابتدایی (به نام ظهور انسان) فیلم ۲۰۰۱: اودیسه‌ فضایی، گروهی از انسان-میمون‌های اولیه گیاه‌خوار را به تصویر می‌کشد.

herbivorous-ape-like-early-humansدر جایی از این قسمت، یکی از افراد این گروه به طور اتفاقی به کارایی اسحله‌‌-طور استخوان استکلت حیوانی پی می‌برد.

bone-as-weapon

 همین کشف تصادفی کارایی (۱) نوع زندگی این گروه را تغییر می‌دهد. به این ترتیب که آنها شروع به شکار می‌کنند و گوشت خوار می‌شوند؛ هم‌چنین به کمک اسلحه تازه مکشوفشان می‌توانند قلمرو از دست رفته‌شان را دوباره بدست آورند.

۱ این در حقیقت کشف کارایی است و نه ابزار؛ به این معنا که استخوان قبل از این اتفاق هم بوده، اما فهم این که از استخوان می‌شود به عنوان ابزاری برای شکار و یا جنگ استفاده کرد کشف کارایی است.

می‌نیمالیسم

. سایت مورد علاقه‌ام چیزی شبیه گوگل است؛ ایده‌آلم خیلی می‌نیمال‌تر از گوگل فعلی ست.

. دوچرخه‌ی ایده‌آلم ۲۴ تا دنده ندارد؛ حداکثر ۲ تا دارد که ترجیحاً با پا عوض می‌شود. درنتیجه دستگیره‌ی اضافی روی دسته‌اش برای عوض کردن دنده ندارد. مثل این:

. کامپیوتر دلخواهم چیزی شبیه اپل است، که جوانب اضافی ندارد.

. داشتن یک خودکار بیک آبی و یک مشکی‌اش را ترجیح می‌دهم به خودکاری که در یک محفظه ۴ نوک مختلف با رنگ‌های متفاوت دارد.

. لباس مورد علاقه‌ام تی‌شرت تک‌رنگ و بدون طرح و نقش و شلوار جین ساده است.

. دوست داشتم می‌توانستم در محیط ترمینال یونیکس توی اینترت چرخ بزنم وگزارش‌های درسی‌ام را بنویسم.

. مهمانی کوچک با دو سه تا دوست صمیمی را به مهمانی‌ بزرگ پر از چهره‌های جدید ترجیح می‌دهم.

. از دکمه، طرح، رنگ، جوانب و امکانات اضافه فراری‌ام.

. اگر کسی بخواهد من را شکنجه بدهد می‌تواند روی مرورگر اینترنت‌ام یک کیلو نوار ابزار بازی و جستجو نصب کند.

. اما در مورد غذا می‌نیمال نیستم؛ بین قرمه‌سبزی و کوفته‌ قلقلی‌ایه سوئدی انتخاب طبیعی‌ایه من قورمه‌سبزی است.

زندگی به مثابه سفال‌گری

به نظر من ذات زندگی (حیات) مثل یک تکه گل می‌ماند که به انسان داده می‌شود، و فرآیند زندگی کردن مانند شکل دادن به گل توسط سفال‌گر.

سفال‌گری که با حوصله و دقت و همراه با لذت بر گل خام دست می‌کشد و به آن شکل می‌دهد. گاهی اوقات هر آنچه را که تا به حال ساخته با مشتی از شکل می‌اندازد، دوباره دست‌هایش را تر کرده و شروع می‌کند به طرحی نو چیدن.

اگر کسی به غیر از خود او اثری بر گلش گذاشت که  خوش‌آیندش نبود، سفال‌گر اثر را بی اثر کرده و آن را به همان شکلی که می‌خواهد برمی‌گرداند.

 نکته همین جاست که سفال‌گر خوب می‌داند راز و رمز گل‌بازی و لذت بردن از آن را…

زندگی به سبک بوهمی

علارغم تقاوت مردم بوهم (۱) ، یک وجه به خصوص از سبک زندگی‌شان آنها را یکسان کرد: رد ارزش‌های طبقه‌ی بورژوا (۲). ارزشهایی که مشخصاً  نپذیرفتند و اینکه چگونه آنها را طرد کردند در ادامه میاید:

  • رد مالکیت شخصی و مادی‌گرایی؛ اقامت‌گاه همیشگی در مکانی نداشتند و با اندک انباشته‌ای به حیات خویش ادامه دادند.
  • رد ارزش‌ها‌ی خشک اخلاقی؛ سبک‌بارانه مشروبات الکلی و مواد مخدر مصرف کردند و آزادانه روابط جنسی باز داشتند.
  • رد به دنبال رفاه مالی دویدن؛ به عشق هنر و ادبیات زندگی کردند و به دنبال علایق و احساساتشان بودند فارغ از اینکه درآمدی در پی داشت یا نه، که معمولاً هم نداشت.

– پانوشت‌ها

(۱) منطقه‌ای تاریخی در اروپای مرکزی

(۲) طبقه‌ی متوسط  با ویژگی اصلی: داشتن ارزش‌ها مادی وعقاید متعارف وکلیشه‌ای

– منبع

how bohemians lived

– در همین زمینه

bohemian style

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.